تفسیر سوره مبارکه حمد جلسه ١٢

تفسیر سوره مبارکه حمد جلسه ١٢

تفسیر (((تسنیم)))



مفسر: حضرت آیةالله جوادی آملی(حفظه الله)


موضوع: سوره حمد

عنوان: تفسیر سوره مبارکه حمد جلسه ١٢



اعوذ بالله من الشیطان الرجیم

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمد لله رب العالمین الرحمن الرحیم مالک یوم الدین

مالک، اوسع و اعم از مَلِک

در جملهٔ مبارکهٔ *«مالک یوم الدین»*(1) عنایت فرمودید که مالک از نظر سعهٴ شمول اعم از مَلِک است یعنی گسترده‌تر است. زیرا مَلِک از مُلک است و خود مُلک هم زیر پوشش مالکیت خداست. یعنی همانطوری که خدای سبحان سماوات و ارض را مالک است، مُلک را، سلطنت را هم مالک است. همانطوری که اصل شیء را مالک است، فرمانروایی آن شیء را هم مالک است. که می‌گوییم: *«قل اللهم مالک الملک»*(2) همانطوری که سماوات و ارض مِلک خداست، مُلک و سلطنت بر سماوات و ارض هم مال خداست. گاهی این مُلک را به کسی اعطا می‌کند *«یؤتی ملکه من یشاء»*(3) این نفوذ را به هر که بخواهد می‌دهد. یوسف صدیق به خدای سبحان عرض کرد: *«آتیتنی من الملک»*(4) به ما مُلک دادی، نفوذ و سلطنت دادی. پس همانطوری که اصل اشیا را خدای سبحان مالک است،‌ سلطه و نفوذ در آنها را هم خدا مالک است. از این جهت مالک که قرائت مشهوری است، گرچه دیگران که مَلِک قرائت کرده‌اند بیش از کسانی‌اند که مالک قرائت کرده‌اند، اما مالک فعلاً یک قرائت مشهوری است. این ظاهراً اعم است از مَلِک به حسب شمول.
ظهور مالکیّت مطلقه در قیامت
عمده در مسئلهٴ اضافی این مالک به یوم الدین است که خدای سبحان در روز جزا یعنی روز قیامت مالک می‌شود یا الان هم مالک هست منتها روز قیامت معلوم می‌شود که او مالک بود. این طور نیست که خدای سبحان در دنیا مالک نباشد و در قیامت مالک بشود. بلکه الان هم مالک است و در قیامت هم مالک است. منتها در قیامت معلوم می‌شود که خداوند مالک هست و فرمانرواست و لا غیر.
مالکیّت خدا و نفى مالکیت غیر خدا در آیات قرآن
در قرآن کریم یک بخش از آیات را ملاحظه فرموده‌اید، که فرمود: *«لله ملک السموات و الارض»*(5) بخش دیگر آیاتی است که می‌گوید اصلاً خدا شریک ندارد *«لم یکن له شریک فی الملک»*(6) پس اینکه فرمود: *«لله ملک السموات و الارض»*(7) اگر از این لسان حصر استفاده نشود، از آن لسان سلبی صریح، حصر استفاده می‌شود. که فرمود: *«لم یکن له شریک فی الملک»*(8) هیچ احدی شریک سلطنت خدای سبحان نیست. و این نکره در سیاق نفی هم مفید عموم است. *«لم یکن له شریک فی الملک»*(9) و خدای سبحان مؤمنینی را می‌پذیرد و تشویق می‌کند که به هیچ نحو برای خدا شریک قائل نباشند. لذا در آن کریمه می‌فرماید به اینکه: *«لا یشرکون بی شیئا»*(10) که این هم نکره در سیاق نفی است، هر گونه شرکی را نفی می‌کند. موحد راستین کسی است که برای خدای سبحان در هیچ امر شریک قائل نباشد. پس این آیه که می‌گوید: *«لم یکن له شریک فی الملک»*(11) مطلق شرک را سلب می‌کند. قهراً ملک و سلطنت و نفوذ از آن خداست. از اینها ظاهرتر آیاتی است که صریحاً به پیامبر دستور می‌دهد، می‌فرماید بگو من مالک چیزی نیستم برای خودم چه رسد برای شما. آن هم در سورهٔ یونس هست آیهٔ 49 *«قل لا أملک لنفسی ضراً و لا نفعاً الا ما شاء الله»*(12) من برای خودم مالک سود و زیان نیستم مگر آنچه را که خدای سبحان بخواهد. یا در سورهٔ اعراف اینچنین می‌فرماید، آیهٔ 188 *«قل لا أملک لنفسی نفعاً و لا ضراً الا ما شاء الله»*(13) من مالک هیچ چیز نیستم یعنی تکویناً هیچ چیزی ملک من نیست. و اما آنچه را موسای کلیم (سلام‌الله‌علیه) فرمود: *«انی لا املک الا نفسی و اخی»*(14) آن راجع به تشریع است نه راجع به تکوین نه یعنی خدایا من مالک خودم هستم. و برادر من هم مالک خودش است، نه، تا با آیهٔ سورهٔ اعراف و سورهٔ یونس مباین باشد. در سورهٔ اعراف و سورهٔ یونس خدای سبحان به رسولش فرمود: *«قل لا أملک لنفسی نفعاً و لا ضراً»*(15) بگو من مالک سود و زیان نیستم. آنجا که موسای کلیم می‌گوید: *«لا املک الا نفسی و اخی»*(16) نه یعنی من مالک نفس خودم هستم و برادر من هم مالک نفس خودش هست، تکویناً. بلکه به این معناست خدایا تو که دستور دادی مردم هدایت بشوند ما پیامت را برسانیم، من فقط اختیار خودم را داشتم که ایمان بیاورم، برادر من هم اختیار خودش را داشت که ایمان بیاورد. ما دیگر اختیار مردم را نداریم. این مسئله تشریع هست و تکلیف. و این کریمهٔ *«لا املک الا نفسی و اخی»*(17) نه یعنی من فقط مالک خودم هستم و مالک برادرم هستم. *«لا املک الا نفسی و اخی»*(18) که اخی عطف بر نفسی باشد و مفعول باشد برای املک، این چنین نیست. (انی لا املک الا نفسی) و (اخی هم لا یملک الا نفسه)، من مالک خودم هستم و ایمان آوردم، برادر من هم فقط مالک خودش هست و ایمان آورد. دیگر قدرت ایمان آوردن مردم در اختیار ما نیست. پس آنچه که موسای کلیم (سلام‌الله‌علیه) اثبات می‌کند ناظر به تشریع است و تکلیف، آنچه را که خدای سبحان در سورهٔ اعراف و سورهٔ یونس به رسولش فرمود: *«قل لا أملک لنفسی نفعاً و لا ضراً»*(19) راجع به تکوین است که بحث ما هم دربارهٴ‌ تکوین است. یعنی چیزی در جهان هستی ملک احدی نیست الا خدای سبحان.
سؤال...
جواب: بله دیگر. تشریعی که به انسان اختیار دادند که انسان اگر ایمان آورد نفع می‌برد و ایمان نیاورد ضرر می‌برد. آنی که نظام هستی را تأمین می‌کند کلاً سراسر به اختیار خدای سبحان است. انسان مکلّف فقط در همین حد تشریع می‌تواند نفع و ضرر خود را تعیین کند *«انا هدیناه السبیل إمّا شاکراً و اما کفوراً»*(20) پس اینکه خدای سبحان گاهی به القول المطلق می‌فرماید: *«لم یکن له شریک فی الملک»*(21) گاهی هم به رسولش می‌فرماید: بگو من مالک چیزی نیستم. پیداست که در دنیا و آخرت احدی مالک چیزی نیست الا خدا. و همین معنا را قرآن کریم باز می‌کند، می‌فرماید: غیر خدا اگر بخواهد مالک چیزی باشد چهار نحو تصور دارد که سه نحوش تصدیقاً محال است یک نحوش تصدیقاً ممکن است، آن هم مربوط به اذن ماست این را در سورهٔ سبأ بیان فرمودند، سورهٔ سبأ آیهٔ 22 این است. می‌فرماید به اینکه: (شماها که بتهایی را می‌پرستید برآنید که از این بتها کاری ساخته است. اگر یک موجودی در نظام تکوین بخواهد کاری از او ساخته باشد، چهار جور تصور دارد؛ اول آنکه بالاستقلال مالک ذره‌ای از ذرات جهان هستی باشد، بالاستقلال. دوم اینکه بالاستقلال مالک ذره‌ای نباشد ولی بالمشارکت مالک باشد. یعنی شریک خدا باشد شریک در مالکیت. سوم آنکه نه بالاستقلال مالک ذره‌ای باشد و نه بالمشارکت مالک باشد بلکه خدا مالک هست و رب ولی او پشتیبان و ظهیر و دستیار و کمک خداست. این سه. چهارم اینکه نه بالاستقلال مالک باشد، نه بالشرکت مالک باشد، نه به عنوان ظهیر و دستیار و معین سمتی داشته باشد، بلکه به عنوان شفیع حق تصرف داشته باشد تا بتواند با شفاعت در عالم کاری انجام بدهد. قرآن آن سه قسمش را محال می‌داند، قسم چهارم را ممکن می‌داند ولی می‌گوید به اذن خدای سبحان است و آن به انبیا و اولیا اذن داده است و ملائکه و به دیگران اذن نمی‌دهد. در سورهٔ سبأ آیهٔ 22 این است. 22 و 23 *«قل ادعوا الذین زعمتم من دون الله»*(22) به بت‌پرستان می‌گوید به اینکه آن بتهایی که معبود شما هستند آنها را بخوانید ببینید از آنها چه کاری ساخته است. *«زعمتم من دون الله لا یملکون مثقال ذرة فی السموات و لا فی الارض»*(23) این الههٔ شما به ثقل یک ذره‌ای در آسمان یا زمین مالک نیستند. مثقال یعنی آن ثقل. نه مثقال همان واحدی که در بازار معروف است. آن مراد نیست. مثقال ذره یعنی به ثقل یک ذره، به وزن یک ذره. که آن هرگز با این معیارهای عادی قابل توزین و سنجش نیست. *«لا یملکون مثقال ذره فی السموات و لا فی الارض»*(24) این قسم اول است که چیزی بالاستقلال مالک ذره‌ای باشد چه در آسمان چه در زمین، محال است.
دو، *«و ما لهم فیهما من شرک»*(25)؛ الههٔ شما درآسمان و زمین نه تنها بالاستقلال مالک ذره‌ای نیستند بالاشتراک هم سهمی در ذره‌ای ندارد که بالمشارکة مالک باشد. اولی نفی بالاستقلال بود، دومی نفی بالاشتراک است. سوم *«و ما له منهم من ظهیر»*(26)؛ یعنی هیچ موجودی از موجودات آسمانی یا زمینی که به نام آلهه معروف شدند ظهیر و مظاهر و پشتیبان و دستیار خدا هم نیستند، در مالکیت. که خدا بالاستقلال مالک باشد اینها کمک و ظهیر و پشتیبان خدا باشند. این هم محال است. این سه قسم. پس غیر خدا ذره‌ای را بخواهد بالاستقلال یا بالاشتراک یا بالمظاهره مالک باشد، محال است. این سه قسم را قرآن نفی کرد. ماند قسم چهارم که مسئلهٴ شفاعت است. فرمود: *«و لا تنفع الشفاعة عنده الا لمن أذن له»*(27)
معناى شفاعت، جفت شدن عدل و رحمت
مگر اینکه اینها بتوانند شفاعت کنند یعنی با تضرع با ابتهال به درگاه خدای سبحان این قدر راه داشته باشند که عدل خدا با رحمت خدا ضمیمه بشود و حساب مردم را با شفع و جفت شدن عدل و رحمت رسیدگی بکنند. چون اگر خدای سبحان بخواهد فقط روی عدل رفتار بکند کار دشوار است. اگر رحمتش ضمیمهٴ عدل بشود که این شفع است این جفت است و این شفاعت است، آنگاه کار آسان است. اینکه می‌گوییم: «اللهم عاملنا بفضلک و لا تعاملنا بعدلک» یعنی با اسم حسن عدل با ما رفتار نکن. بلکه اسم حسن فضل و عدل دوتایی در محکمه از ما حساب بکشند خلاصه. که رحمت و فضلت با عدلت شفع و جفت بشود. این امر ممکن است، محال نیست که موجودی از موجودات جهان امکان شفیع باشد عند الله یعنی وساطت کند برای شفاعت الا اینکه این مربوط به اذن خدای سبحان است. لذا فرمود: *«و لا تنفع الشفاعة عنده الا لمن أذن له»*(28) شفاعت نافع نیست مگر با شفاعت کسی که مأذون باشد. و خدای سبحان به ائمه و انبیا و اولیایش اذن داده است نه به این بتها. پس از این بتها هیچ کاری ساخته نیست. فتحصل که غیر خدا ذره‌ای را در نظام هستی نه بالاستقلال نه بالمشارکه نه بالمظاهره مالک نیست.
منطق و اندیشهٴ فرعونی
اگر این چنین است پس او مالک دنیا و آخرت است. هم در دنیا او مالک است هم در آخرت. این معنا را یک موحد و یک معتقد که اهل کتاب آسمانی است اهل قرآن است می‌فهمد. و دیگری نمی‌فهمد و می‌گوید: *«ألیس لی مُلک مصر و هذه الانهار تجری من تحتی»*(29) آنگاه یوم القیامه معلوم می‌شود که او مالک بود. که یوم القیامه ظرف تملک خدا نیست. ظرف ظهور مالکیت خداست. آن روز معلوم می‌شود که این مالک بود و مالک هست و مالک خواهد بود. نه آن روز خدا مالک می‌شود امروز دیگران مالک باشند. روز قیامت ظرف تملک حق نیست، ظرف ظهور مالکیت حق است. آن روز معلوم می‌شود که خدا مالک است. و در همین سورهٔ سبأ باز سخنی دربارهٴ مالکیت حق است، آیهٔ 42 همین سورهٔ سبأ که می‌فرماید: *«فالیوم لا یملک بعضکم لبعض نفعاً و لا ضراً»*(30) امروز که روز قیامت است، هیچ کدام نسبت به دیگری مالک نفع و ضرر نیستید در حالی که در سورهٔ یونس و اعراف فرمود: در دنیا هم مالک نیستید، در دنیا هم مالک نفع و ضرر خود نیستید چه رسد به مالک نفع و ضرر دیگران. پس اگر در آیهٔ 42 سورهٔ سبأ فرمود: *«فالیوم لا یملک بعضکم لبعض نفعاً و لا ضراً»*(31) یعنی امروز کسی نمی‌تواند به دیگری نفع برساند یا آسیب برساند، یعنی امروز برای شما روشن شده است. نه اینکه در دنیا می‌توانستید و امروز نمی‌توانید. و گر نه صریحاً در دنیا به رسولش فرمود: *«لا املک»* بگو: *«لا املک لنفسی نفعاً و لا ضراً»*(32) قیامت روز ظهور مالکیت حق است. و آن کس که می‌گوید «لو کشف الغطاء ما ازددت یقیناً»(33) هم امروز می‌بیند *«لله ملک السموات و الارض»*(34) را. هم امروز می‌گوید: *«لا املک لنفسی نفعاً و لا ضراً»*(35) را. هم امروز می‌داند که (لا یملک احد‍‌ لاحد نفعاً و لا ضراً). بنابراین آنچه که در سورهٔ زخرف از فرعون نقل کرده است، آیهٔ 51 سورهٔ زخرف که *«و نادی فرعون فی قومه قال یا قوم ألیس لی ملک مصر و هذه الانهار تجری من تحتی»*(36) نشانهٴ آن است که فرعون رب عالمین را نشناخت و اگر کسی این چنین بگوید، بگوید امروز کذا فردا خدا، امروز کار ما، فردا کار خدا، این موحد کامل نخواهد بود.
قیامت ظرف ظهور مالکیّت خداى سبحان
زیرا برای خدا امروز و فردا یکسان است. همانطور که فردا مالک است امروز هم مالک است. این یوم الدین ظرف مالکیت یا تملک حق سبحانه نیست، ظرف ظهور مالکیت مطلقهٴ اوست. ظرفی است که در آن ظرف *«برزوا لله الواحد القهار»*(37) آن روز می‌فهمند که غیر از خدا مالکی نبود و نیست. پس اگر کسی این چنین بیاندیشد، بگوید من بر این امر سلطه دارم او در همان مقطع موحد کامل نخواهد بود. چون چیزی مشکل‌تر از توحید نیست و چیزی هم پر فضیلت‌تر از توحید نیست.
توحید انسان را از فرش به عرش مى‌رساند
از امیرالمؤمنین (علیه‌الصلوه‌وعلیه‌السلام) سؤال کردند، بعد از اینکه فرمود: «سلونی قبل ان تفقدونی»(38) ابن کواء سؤال کرده است از آنجا که شما ایستادید تا عرش خدا چقدر فاصله است؟ حضرت فرمود: «سل متعلماً و لا تسئل متعنتاً»(39)؛ منظورت چیز فهمیدن باشد اینطور سؤالها را مطرح نکن و این طور دور سؤال نکن. آنگاه فرمود:‌ «من موضع قدمی»(40) یعنی اینجا که من ایستاده‌ام «الی عرش ربّی أن یقول قائل مخلصاً لا اله الا الله»(41)؛ که این توحید انسان را از فرش به عرش می‌رساند. حالا معلوم می‌شود که این حدیث شریف که مرحوم صدوق (رضوان‌الله ‌علیه) در توحید نقل کرده است که رسول خدا (صلّی‌الله ‌علیه ‌و آله) فرمود: «ما قلت و لا قال القائلون قبلی مثل لا اله الا الله»(42) این یعنی چه؟ حضرت فرمود نه من، نه هیچ کسی قبل از من کلمه‌ای را به عظمت لا اله الا الله نیاورده. توحید از همهٴ کارها مشکلتر و از همهٴ کارها افضل است. «افضل الذکر لا اله الا الله» انسان به حق معتقد باشد که مالک چیزی نیست. خیلی از کارها را که وقتی تحلیل بکنید، می‌بینید راه، راه فرعون است و انسان می‌گوید این مال من است من خودم زحمت کشیدم و مانند آن. اگر کسی اینچنین بیاندیشد. این اندیشه‌اش درست نیست. بگوید *«الیس لی ملک مصر»*(44)؛ مگر نفوذ مصر مال من نیست *«و هذه الانهار تجری من تحتی»*(44)
موحد، أهل بیعت راستین
و اگر کسی خود را هم مَلِک و نافذ در یک امری بداند این معلوم می‌شود با خدا بیعت نکرده است. چون بیعت با خدا یعنی بیع جان و مال. اگر کسی مسلمان است و موحد است یعنی با خدا بیعت کرد. بیعت کرد یعنی چه؟ یعنی باع نفسه و ماله من الله سبحانه و تعالی. این معنی بیعت. پس اگر جان و مال خود را با بیعت، بیع کرد و به خودش فروخت حرفش این است *«لا املک لنفسی نفعاً و لا ضرا»*(45) این معنای بیعت است و اگر کسی خود را مالک دانست معلوم می‌شود، بیع نکرد چون بیعت کردن و بیع کردن با مالک مثمن بودن سازگار نیست. انسان مثمن را بفروشد و بعد مالک مثمن هم باشد این که نیست. اگر ما احساس کردیم در گوشه‌ای از کارهایمان مالکیم و مَلِکیم، معلوم می‌شود در همان گوشه بیعت نکرده‌ایم. چطور در مسائل عادی اگر یک کتابی را بفروشیم یا فرشی را بفروشیم خود را مالک آن فرش یا کتاب نمی‌دانیم، آنگاه با خدایمان بیعت کردیم یعنی بیع کردیم یعنی جان و مال را فروختیم بعد خود را مالک می‌دانیم. این فرض ندارد. یک موحد کسی است که (باع نفسه و ماله من الله سبحانه تعالی) لذا «لا یملک لنفسه نفعاً‌ و لا ضرا و لا موتا و لا حیاة و لا نشورا»(46) این خاصیتش است. اینکه می‌گوید: *«یا قوم ألیس لی ملک مصر و هذه الانهار تجری»*(47) این فکر، فکر توحیدی نیست. خدای سبحان این را تخطئه می‌کند، می‌گوید قیامت معلوم می‌شود که تو ملک نبودی و باز سورهٔ شوری مشابه این معنی آمده است. که عده‌ای مالکیت را به غیر خدای سبحان و ملک و فرمانروایی را به غیر خدای سبحان نسبت دادند.
سؤال...
جواب: نه او بیع تکوینی است دیگر یعنی کسی که مؤمن هست موحد هست یعنی معتقد هست که چیزی در عالم مال او نیست لذا اگر در شؤون هستی خود هم بخواهد تصرف بکند باید او اجازه بدهد. حالا چون جان خود را و مال خود را فروخت، حالا اگر خواست با این چشم جایی را ببیند،‌ این تصرف در مِلک غیر است باید آن غیر اجازه بدهد. اگر خواست چیزی را بشنود انسان اینطور نیست که بگوید من آزادم، گوش من است به هر چه بخواهم گوش می‌دهم یا چشم من است بخواهم به هر جا نگاه کنم که. این تصرف در ملک غیر است بالغیر بالأذن. لذا اگر خواست چیزی را ببیند باید اجازه بگیرد، بشنود باید اجازه بگیرد. جایی برود باید اجازه بگیرد. حرفی بزند باید اجازه بگیرد. اینطور نیست که انسان هر کاری خواست بکند مجاز باشدکه.
سؤال...
جواب: آن هم در بحثی از روزهای قبل گذشت که مسأله بیع، مسأله شراء‌، مسأله اجر و مانند آنکه تعبیر می‌کند تشویقی است و الا ما که چیزی نداریم که به او بفروشیم یا طلبی از او نداریم که از او اجر بخواهیم یا کار را برای آن نکردیم که او به ما اجر مرحمت کند. تعبیر بیع، تعبیر شراء، تعبیر اجر فقط تشویقی است.
بنابراین اگر کسی اینچنین بیاندیشد که من مالک یک امریم این با توحید سازگار نیست.
پس *«مالک یوم الدین»*(48) یعنی روز جزا ظاهر می‌شود که مالک مطلق خدا بود. نه خدا مالک روز قیامت است یعنی در روز قیامت خدا مالک است. این یوم ظرف ظهور مالکیت مطلقهٴ‌ خداست. یعنی *«لله ملک السموات و الارض»*(49) آن روز ظهور می‌کند. نه آن روز ظرف تحقق باشد، آن روز ظرف تلبس خدا به این وصف باشد و مانند آن. همانطوری که قدوس بودن خدا اینچنین است. خدا الملک القدوس است *«هو الملک القدوس»*(50). ملک از اسماء جمالیهٴ خداست، همواره خدا ملک است. قدوس از اسماء جلالیهٴ‌ خداست، همواره او قدوس است. منتها در دنیا برای یک عده روشن نیست در آخرت روشن می‌شود. نه اینکه در آخرت خدای سبحان به این اوصاف متصف بشود او دائماً‌ ملک قدوس است دائماً‌ ملک است. دائماً‌ قدوس است.
مالکیّت اعتبارى انسان در روابط اجتماعى
خدای سبحان برای نظم امور اجتماعی، افراد را نسبت به یکدیگر مالک می‌داند، مسائل را ملک افراد می‌داند، مال را به افراد نسبت می‌دهد ارث را بین ورثه تقسیم می‌کند،‌ می‌گوید به اینکه *«لا تأکلوا اموالکم بینکم بالباطل»*(51) هر کس هر چه کسب کرده است مال خود اوست و مانند آن. *«الا ان تکون تجاره عن تراض منکم»*(52) و نظائر آن. وقتی که افراد را نسبت به هم می‌سنجد، مسائل اجتماعی را نسبت به هم می‌سنجد می‌گوید که هر کسی که کاری کرد نسبت به دیگری مالک است *«لا تأکلوا اموالکم بینکم بالباطل»*(53)‌ اما وقتی حساب مردم را با خودش می‌سنجد، می‌فرماید: شما مالک نیستید. *«انفقوا مما جعلکم مستخلفین فیه»*(54) دیگر نمی‌فرماید : انفقوا من اموالکم. می‌فرماید شما خلیفهٴ‌ من هستید. مالک منم آنچه را که من به شمای خلیفه دستور می‌دهم انفاق کنید. یا *«آتوهم من مال الله الذی اتاکم»*(55)؛ از مال خدایی که خدا به شما داد اعطا کنید.
بنابراین یک روابط اجتماعی هست که این روابط اجتماعی مسائل اقتصادی را تنظیم می‌کند. هر کسی از راه حلال چیزی را بدست آورد مال اوست و نمی‌شود در مال کسی بدون اذن او تصرف کرد. اما وقتی همهٴ اموال را و مالکین را به خدای سبحان نسبت می‌دهیم، معلوم می‌شود که اموال و مالکین اموال، همه و همه ملک خدایند. لذا در سورهٔ حدید می‌فرماید: *«انفقوا مما جعلکم مستخلفین»*(56)،‌ *«اتوهم من مال الله الذی اتاکم»*(57) در بیانات حضرت امیر در نهج هست که خدایا تو مالکی و تو ما را مالک کردی و اگر از ما گرفتی یک تکلیف داریم، مادامی که در اختیار ماست یک تکلیف دیگری داریم. اینطور نیست که چیزی را خدای سبحان به کسی بدهد، تفویض کند و از ملک خدای سبحان بیرون برود و چیزی مالک بشود. *«لا یملکون مثقال ذرة»*(58) چه الههٔ آنها و چه غیر آلههٔ آنها. *«لم یکن له شریکٌ فی الملک»*(59)‌ این نکره در سیاق نفی هرگونه شریکی را سلب می‌کند. پس *«مالک یوم الدین»*(60) یعنی خدای سبحان که مالکیت مطلقه دارد در روز جزا روز پاداش، این مالکیت مطلقه ظهور می‌کند و اگر کسی توانست به مرحلهٴ‌ علم الیقین برسد، اینگونه از مسائل به خوبی برای او روشن می‌شود. چه اینکه بالاتر از این هم برای او روشن می‌شود.
مالکیّت مطلقهٴ خدای سبحان برهانی دیگر بر محمود بودن
آنگاه یکی از ادلهٴ محمود بودن خدای سبحان، همین مالکیت مطلقهٴ اوست که در روز قیامت ظهور پیدا می‌کند و این *«مالک یوم الدین»*(61) چه اینکه *«الرحمن الرحیم»*(62) و سایر اوصاف دلیل محمود بودن خداست، سند معبود بودن و مستعان بودن خدای سبحان هم هست که جملهٴ بعد این است؛ *«ایاک نعبد و ایاک نستعین»*(63).

«و الحمد لله رب العالمین»

پاورقی‌ها:
(1) سورهٔ فاتحة الکتاب، آیهٔ 4.
(2) سورهٔ آل عمران، آیهٔ 26.
(3) سورهٔ بقره، آیهٔ 247.
(4) سورهٔ یوسف، آیهٔ 101.
(5) سورهٔ مائده، آیهٔ 120.
(6) سورهٔ اسراء، آیهٔ 111.
(7) سورهٔ مائده، آیهٔ 120.
(8) سورهٔ اسراء، آیهٔ 111.
(9) سورهٔ اسراء، آیهٔ 111.
(10) سورهٔ نور، آیهٔ 55.
(11) سورهٔ اسراء، آیهٔ 111.
(12) سورهٔ یونس، آیهٔ 49.
(13) سورهٔ اعراف، آیهٔ 188.
(14) سورهٔ مائده، آیهٔ 25.
(15) سورهٔ اعراف، آیهٔ 188.
(16) سورهٔ مائده، آیهٔ 25.
(17) سورهٔ مائده، آیهٔ 25.
(18) سورهٔ مائده، آیهٔ 25.
(19) سورهٔ اعراف، آیهٔ 188.
(20) سورهٔ انسان، آیهٔ 3.
(21) سورهٔ اسراء، آیهٔ 111.
(22) سورهٔ سبأ، آیهٔ 22.
(23) سورهٔ سبأ، آیهٔ 22.
(24) سورهٔ سبأ، آیهٔ 22.
(25) سورهٔ سبأ، آیهٔ 22.
(26) سورهٔ سبأ، آیهٔ 22.
(27) سورهٔ سبأ، آیهٔ 23.
(28) سورهٔ سبأ، آیهٔ 23.
(29) سورهٔ زخرف، ایه 51.
(30) سورهٔ سبأ، آیهٔ 42.
(31) سورهٔ سبأ، آیهٔ 42.
(32) سورهٔ اعراف، آیهٔ 188.
(33) غرر الحکم، ص 119.
(34) سورهٔ مائده، آیهٔ 120.
(35) سورهٔ اعراف، آیهٔ 188.
(36) سورهٔ زخرف، آیهٔ 51.
(37) سورهٔ ابراهیم، آیهٔ 48.
(38) بحار، ج 10، ص 121.
(39) مستدرک الوسایل، ج 5، ص 358؛ بحار، ج 10، ص 122.
(40) مستدرک الوسایل، ج 5، ص 358؛ بحار، ج 10، ص 122.
(41) مستدرک الوسایل، ج 5، ص 358؛ بحار، ج 10، ص 122.
(42) توحید صدوق، باب ثواب الموحدین و العارفین، حدیث 1.
(43) سورهٔ زخرف، آیهٔ 51.
(44) سورهٔ زخرف، آیهٔ 51.
(45) سورهٔ اعراف، آیهٔ 188.
(46) بحار، ج 84، ص 277.
(47) سورهٔ زخرف، آیهٔ 51.
(48) سورهٔ فاتحة الکتاب، آیهٔ 4.
(49) سورهٔ مائده، آیهٔ 120.
(50) سورهٔ حشر، آیهٔ 23.
(51) سورهٔ نساء، آیهٔ 29.
(52) سورهٔ نساء، آیهٔ 29.
(53) سورهٔ نساء، آیهٔ 29.
(54) سورهٔ حدید، آیهٔ 7.
(55) سورهٔ نور، آیهٔ 33.
(56) سورهٔ حدید، آیهٔ 7.
(57) سورهٔ نور، آیهٔ 33.
(58) سورهٔ سبأ، آیهٔ 22.
(59) سورهٔ اسراء، آیهٔ 111.
(60) سورهٔ فاتحة الکتاب، آیهٔ 4.
(61) سورهٔ فاتحة الکتاب، آیهٔ 4.
(62) سورهٔ فاتحة الکتاب، آیهٔ 3.
(63) سورهٔ فاتحة الکتاب، آیهٔ 5.

نظرات کاربران
X
در صورت مشاهده مطالب مغایر با قوانین و شعونات اسلامی از بخش ارتباط با ما گزارش دهید تا سریعا حذف گردد